‍‍‍‍يکشنبه ۲۳ تير ۱۳۸۷ - ۱۳ ژوئيه ۲۰۰۸

زندگی

 محمود علی آبادی

 

میشه سفر کرد

چون باد
کافیه
چمدون و بست
یه بلیط
به هر جا
به هر نقطه
مهم نیست
کافیه بری
مثل
زندگی

میشه سبز شد
چون بهار
دوباره و دوباره
کافیه
فقط سبز بشیم
شخمی زد و
عشقی کاشت و
عاشق شد
برای رفتنی دگر
سبز شدن
مثل
زندگی

میشه ساخت
چون زندگی
از نو
دوباره و دوباره
اگر
فقط خواسته باشیم
شاید
با گفتن یه جمله
"
اشتباه کردم"، "معذرت می خوام"
بخاطر
زندگی

می شه عاشق شد
خیلی ساده
نه از پیش نوشته شده
یا
برنامه ریزی شده
همین جوری
شاید الکی

می شه عاشق شد
فقط توی یه لحظه
با یه اتفاق
خیلی ساده
نه
با کلی رفتن و اومدن
پرس و جو کردن
از این و اون پرسیدن
با یه دنیا مشورت کردن

می شه عاشق شد
شاید
با یه نگاه ساده
یه برخورد
شنیدن
یه جمله کوچولو
مثل
یه حادثه
سریع

شاید عمرش کوتاه باشه
چمیدونم
یه ساعت
یه سال
یا یه لحظه
شایدم
به اندازه طول یک عمر
اما مهم
حسش که
تا ابد با تو می مونه

می شه عاشق شد
شاید
احمقانه
که با هیچ فرمولی جور نیاد
با هیچ منطقی آشنا نباشه
توی هیچ کتابی
مثل شو پیدا نکنی

میشه عاشق شد
فقط عاشق
چه جوریش ؟
مهم نیست
فقط عاشق شد

 

 

 

شاید بتونی

 

 

 

شاید بتونی
بجای لبخند گریه رو حلال کنی
شادی رو حرام
عزا رو جاری کنی

بجای رنگ سفید وسبز وآبی
سیاهی رو بتی کنی

شاید بتونی
بجای کف زدن توی عروسی
صلوات رو مدش کنی
خوندن مبارک باد رو معصیت بدونی
بجاش دوآیه از سوره منافقین بخونی

دور جنگلها سیم خاردار بکشی
یک چادر زخیم سیاه دور آسمون بکشی
زمین کشاورزی رو شخم بزنی
بجاش قبرستونش کنی

شاید هم بتونی
فتوا کنی ،زندگی رو حروم کنی
بجاش برامون از بهشت یگی
از آسایشم بعد از مردنم بگی
اما نمی تونی
عشق رو از بودنم
جدا کنی
امید زندگی رو از هستیم
بگیری
لبخند و گریه هام رو
ازم جدا کنی