زبور ماه و زایر کلمه
( برای اکبر رادی و باغ شب نمای ما)
*
آخرین نوشته:
امروز می
خواستم زاد روز تو را به عنوان یک چهره ماندگار معاصر، شادباش بگویم. دیدم این
«چهره ماندگار» هر چند ترکیب مهتابی قشنگی است، این چند ساله مدال مستعملی شده است
که فلهای به سینهی بندگان خدا نصب می کنند و ایضاً برای محتشمان این حوالی ما، ستاره
رنگ پریده ای است که فله ای به دوش اهل هنر می زنند.
اکبر رادی در پایان آخرین نوشته اش آورده است: بهرام عزیز، بیضایی بینوای من ،
اینک در این روز آبی و در نهایت خرسندی افتخار دارم که از سالروز ولادت انسانی یاد
کنم که برکت خاندان تآتر ماست و عزت اصحاب سرسپرده آن، در اینکه به احترام او (که
تویی) از جا برخیزند و
پیش پای تو مخلصانه کرنش کنند. زیرا که برقله های درخشان فرهنگ ایران، میلاد
یک درام نویس بزرگ، برای فخر ملتی کفایت است
چنین بود اکبر رادی در غربتی غریب. در روزگار شرحه شرحه کردن سلطانپورها و
ساغدی ها و...:
بارید به باغ ما تگرگی
بر گلبن ما نماند برگی
****
راستی آقای اکبر رادی می خواهم بدانم در این روزگار ِ بی، اما، اگر، کجا؛
درباره دیگران چه فکر می کنی؟ بیرون از نمایشنامه، توی کوچه پس کوچه های زندگی،توی
این شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل. که هول و هلاهل و لا لا لا،
میم و نون و منا. توی این باغ شب نما که ما هستیم. کجای این نمایشخانهی
بزرگ ایستادهای. و ما را چگونه می بینی؟ ما آیا هنوز هم آدم های روزنه آبی هستیم: همایون. پیله آقا.
آیا خودکامگان و کوتوله هایشان، که توی همان دیار و همان کوچه و بازار، پرهیب
عبورشان، رنگ ترس و هراس و سکوت دارد از دیوار های باغ شب نمای تو بالا
آمده اند: ملیجک ها و قبله عالم... خودش
است. همان است. قبله عالم ما، بوی قبله عالم باغ شب نما می دهد! بو میدهد!
بو میدهد این دیوانهی مخبون بر سریر خلافت!بوی گلدان یک مرد مبهم که توی تالار شهر
و تاریخ پیچیده. موزه ها و زمین و مغز جهان را آلوده است. سی سال! نه! سی هزار سال
بیشتر است که روی قله دنیا، لمیده بردوش
خردمند و عامی، با دلقکان و جاسوسان. دهان های دوخته، گودال های عقرب و جلاد..... و از دور
نگاه که می کنیم. توی شهر و کوچه های پایتخت خودمان.
امروزمان!....این ماخولیای متعفن قدرت و جهل، که بر تخت بیداد خویش در خواب خلافت
است، حاصلش فقط پنج تن تعفن است و یک جنازه ی جاودان....
*
ما آمدهایم به
بازار آیینه. بازار آیینه فروشان اکبر رادی.
هرکه آید خویشتن بیند در او
جان و تن، هم جان و تن بیند در او
ساعدی در آیینهی رادی:
ساعدی یکی از چهره های استثنایی ادبیات معاصر است. با یک تناسب بی قاعده. یک
ذهن جنی. یک نبوغ سرکش مصروع نیم رس که از جنس عقل و دانش ما نیست
او هنرمندی است طاغی و جنی که مانند یک عدسی نورانی میان واقعیت های خام و تماشاگرش
قرار گرفته، رنگی از ذره های جن خود در فضای صحنه پاشیده است.
بهرام بیضایی: او درام نویس و متورانسن صاحب سبکی است که تکنیک یا گرامر دیگری
به صحنه آورد و دیالوگ دیگری به حرکت و بازی داد. و این همه با گوشه چشمی به تئاتر
شرق و تعزیه، رقص فرم ها، میزانسن های
چابک مواج و صورت های سایه دار کلاسیک که تابلوی رامبراند کهنسال یا این ماتیس مدرن نیست. فرسک است. من بیضایی را درام نویس
اریژینال و با قدرتی می دانم که روی صحنه برای ما آبروی فراوان برگذار کرده است.
به راستی که اکبررادی رسول پرسه گرد
آیینه های ساده و روزنه های آبی و گل های سرخ بود. کلمه هایش عطر کبوتر و
زمزمه ی زیتون و طعم تلخ آیینه راداشت.
بوف کوردر آیینهی رادی: بوف کورِ ما با پنجاه نسخه فقط، پانزده سال در هاگ
ایمنی فرو رفت و سینه به سینه گشت و دوام کرد تا در وقت خود از محاق جهل و سوئ
تفاهم در آمد و با قواره یک شاهکار ادبی مظلومانه در افق درخشید.
صادق چوبک در
آیینه: تو آخرین ستاره چشمک زن عصر هدایتی. تو روح ناب داستان معاصر، تو شان هر
قلمی که شقاوت کلمه را درک کرده است. هرگاه پایمان را از روی حقیقت بردارم و درست
نگاه کنیم، آنگاه چکه های الماسی را می بینیم که از گوی غلطان چشم هایت به مخزن
میراث ادبی ما چکیده است و بی آن چکه های درخشان آری عزیز من چه بگویم؟
ما آدم های نمایشنامههای اکبر رادی هستیم.گویی جان برهنهی ماست که بر پیشانهی
صحنه میرقصد. و این در روزگار ما غریب است: ساده. انسانی. بی دریغ. راستگوو زلال.
غریب است و دریغ.
اما زلال آیینهاش، زنگار دروغ وریا و
مدح به خود نمیگیرد. بر دشمنان قلم می تازد که:
مثلن با مقالات
یک بابای دیگری که پخش و پلشت و مصنوع است و هرگز نتوانسته است پیزی آن همه حرف
های بی دروپیکر خود را در طول یک مقاله جمع کند.
آل احمد مردی با محضر و دلچسب با کلامی گزنده و بی پرده و بند، و ظاهری سازگار
و سبک .
رادی در آیینهی
هادی مرزبان:رادی آن قدر عظمت دارد كه اسم او هیچگاه به فراموشی سپرده نشود و یك
ربع قرن همكاری من با او باعث افتخارم است.
رادی در آیینهی
سیمین بهبهانی : رادی روح بزرگی داشت و جزو معدود كسانی است كه فقط نمایشنامه نوشت
و من به تمام سالهایی كه با او دوست بودم افتخار میكنم.
مهربانان همه رفتند و تو هستی ای دل
وه چه هستی، که به خون، غرقه نشستی، ای دل
در، تو دیگر، نتوان روی دل آرایان دید
تو همان آینه هستی که شکستی ای دل
**
جواب تبریک بیضایی به رادی. دو آیینه در برابر هم:
نامردی است که در جواب تبریکً رادی، تسلیت بگویم؛ این نه از من، که از روزگار
است - آری - آن هم آنجایی که تبریک، فرقً چندانی با تسلیت ندارد. رفت آن بزرگواری
که رادی بود؛ سوار بر واژه های خویش؛ اما چشمه یی را که از قلمً وًی جوشید، جا
گذاشت، تا کاسه ی دست هایمان را از آبً زندگی بخش آن پر کنیم.خدایا چرا نمایش را
دوست نداری؟ چرا در سرزمین های دیگر دوست داری؟ روز تولدم را به نمایشً ایران
تسلیت می گویم؛ و به هر که از رادی ماند؛ به بستگان و وابستگانً وًی. و پیش از همه
به زنی که بیش از چهار دهه با وًی زیست -
کنار سرچشمه ای - و غرشً رودی را که از زیرً انگشتانً وًی جاری بود، خاموش می ستود.
*
و من امروز و اینک، در این روز آبی، و در نهایت خرسندی، افتخار دارم که از
انسانی یاد کنم که برکت خاندان تآتر ماست و عزت اصحاب سرسپرده آن. این پیراهن در
اشک و آه نشوییم. گوش کنیم به آوازی که او در مه خوانده است، با یک تار ابریشم آبی
میان حنجرهاش. نغمهای نجیب و فروتن که بوی گریه های گواتمالا، رنج های دارفور،
باران مست گیلان و آواز شگرف دخترانی سیاهپوش در خاوران می دهد. آهنگی، با زخمه
های آبی روزگارمان، در این هوای مه آلود:
)یعنی روزی میاد که
همه دستامونو به هم بدیم...
)یعنی روزی میاد که
همه دستامونو به هم بدیم. لبخند بزنیم و ...
)یعنی روزی میاد که
همه دستامونو به هم بدیم. لبخند بزنیم و عاشقانه زندگی کنیم؟(
آقای اکبر رادی! من امشب می خواهم به پاس نمایشنامهی باغ شب نمای ما که نگهبان انسانیت ، نجابت و زبان ماست از شما
تقدیر کنم. بیایید به احترام این نمایشنامه از جا برخیزیم .بایستیم و برای
آفریننده ی آن کف بزنیم.
***
سبز باشید
( متن سخنرانی مراسم بزرگداشت اکبر رادی
در کلن)